سرگذشت شگفتانگیز مولوی یارمحمد کابلی
نویسنده: سروش مهرنوش نیکزاد
بارها از زیارتها و مزارات شهر کابل نوشتم؛ چون برای قرنها، شهر کابل یکی از مراکز مهم عرفان، تصوف و دانش در این سرزمین بوده است و صوفیان و علمای زیادی در دل این شهر خوابیده است. زمانی که از دانشگاهها و مکاتب امروزی خبری نبود، بسیاری از طالبان علم در مسجدها، مدرسهها و خانقاهها به فراگیری دانش و کسب سواد میپرداختند. از همین رو، بسیاری از علما و صوفیانی که نام و آرامگاهشان تا امروز در کابل باقی مانده، بخشی از میراث علمی، فرهنگی و معنوی این شهر به شمار میروند.
به باور من، احترام به این بزرگان باید پیش از هر چیز به دلیل دانش، اندیشه و میراثی باشد که از خود بر جای گذاشتهاند. البته در گذر زمان، باورها و شیوههای مربوط به برخی از این زیارتگاهها تغییر کرده و در مواردی رنگ خرافات نیز به خود گرفته است. با این حال، اینکه هر فرد چگونه به زیارت میرود و چه باوری دارد، انتخاب شخصی اوست. از دیدگاه شخصی من، هیچکاری از دست کسانیکه وفات یافته برنمیآید؛ برعکس ما زندهها بخاطر آرامش روحشان میتوانیم در حق شان دعا کنیم.

امروز داستان شگفتانگیزی را با شما شریک میکنم. این سوژه را یکی از شما پیشنهاد کرده بود و من برای یافتن سرنخهای بیشتر، به کتابها و برخی نوشتهها مراجعه کردم. نتیجه، روایتی پر از فراز و نشیب از زندگی مولوی یار محمد کابلی چشتی است. در ادامه، سرگذشت این چهره کمتر شناختهشده از تاریخ کابل را میخوانید.
در محوطهٔ امروزی وزارت معادن و صنایع افغانستان در کابل، مزاری قرار دارد که در نگاه نخست شاید برای بسیاری ناشناخته باشد؛ اما پشت این مرقد، روایتی عجیب و پرپیچوخم از تاریخ عرفان کابل نهفته است. این مزار را به مولوی یارمحمد کابلی، مشهور به یارمحمد نیازی چشتی نسبت میدهند؛ برخی او در آخر اسمش لقب «سنگساری» اضافه کردهاند. او یک عالم دینی بود که در روزگار امیر شیرعلیخان زندگی میکرد. یک زمان خود با موسیقی و سماع مخالفت داشت، اما سفری به هند مسیر زندگیاش را چنان تغییر داد که بعدها خود از ترویجکننده طریقهٔ چشتیه و قوالی در کابل شد و سرانجام نیز، بر بنیاد روایتها، با فتوای شماری از علما سنگسار گردید.
داستان زندگی او را آقای متین مونس در کتاب خانقاههای امروز شهر کابل با استفاده از روایت صوفی محمد کبیر، از خادمان دیرینهٔ خانقاه غریبنواز، به تفصیل آورده است. دانشنامهٔ آریانا نیز به شکل مستقل از مولوی یارمحمد نیازی چشتی یاد کرده و نوشته است که بر اساس روایت پیروان چشتیه، رسم قوالیخوانی از طریق او از هند به کابل راه یافت و وی بعدها از سوی حاکمان و علمای آن روزگار به سنگسار محکوم شد.
عالمی که برای مقابله با موسیقی به هند رفت
مولوی یارمحمد در روایتهای مربوط به خانقاه، ملا امام، مدرس و محتسب دربار امیر شیرعلیخان معرفی شده است. به این معنا که در آغاز زندگی، بیشتر با علوم شرعی و اجرای احکام دینی سر و کار داشت. روزی در چوک کابل چشمش به چند نفر افتاد که در سماوار نشسته بودند و دف و زیربغلی مینواختند. مولوی این کار را از منکرات دانست، مانع آنان شد و نوازندگان را پراکنده کرد. اما یکی از آنان سخنی گفت که ظاهراً مسیر زندگی مولوی یارمحمد را تغییر داد: آنان مدعی شدند که این کار را به هدایت شاه نیاز احمد چشتی در بانسبریلی هند انجام میدهند و اگر مولوی با آن مخالف است، باید نزد همان مرشد برود. مولوی یارمحمد نیز ظاهراً همین کار را کرد؛ اما نه برای مرید شدن، بلکه برای مقابله با سرچشمهٔ این روش.
دیدار با شاه نیاز احمد
بر اساس روایت خانقاه، وقتی مولوی یارمحمد به بانسبریلی رسید و وارد خانقاه شاه نیاز احمد شد، قوالان مشغول خواندن و نوازندگان سرگرم موسیقی بودند. آنچه پس از آن نقل میشود، بیشتر رنگ عرفانی و کرامتی دارد و باید آن را در چارچوب روایت پیروان طریقهٔ چشتیه خواند: گفته شده است که مولوی یارمحمد در آن مجلس دچار «وجد» شد و برخلاف انتظار خودش، به سماع پرداخت.
وقتی موسیقی خاموش شد، شاه نیاز احمد از او پرسید برای چه آمده است. مولوی، بنا بر روایت، نتوانست استدلالی را که برای مقابله با سماع آماده کرده بود به یاد بیاورد و سرانجام دست شاه نیاز را گرفت و به او ارادت پیدا کرد. از همین نقطه، زندگی مردی که برای مبارزه با موسیقی به هند رفته بود، به زندگی یک صوفی چشتی پیوند خورد.
چله و «نفی و اثبات»
در روایتهای خانقاه آمده است که شاه نیاز احمد، مولوی یارمحمد را با شیوهٔ عرفانی «نفی و اثبات» آشنا کرد. او مدتی در خانقاه به چله نشست و ظاهراً چهل روز در حالت خاصی از سلوک باقی ماند. این بخش از داستان نیز با تعبیرهای عرفانی نقل شده و گفته میشود که در نهایت، پس از دیدار دوباره با مرشدش، حالت «اثبات» برای او حاصل شد و شهادتین را بر زبان آورد. پس از آن، مولوی یارمحمد حدود ده سال بهعنوان خلیفه و ناظر خانقاه شاه نیاز احمد فعالیت کرد. از کابل نیز افراد دیگری، از جمله سید میرآقا و حافظ وزیرالدین، برای پیوستن به همین سلسله به هند رفتند.
«سِر، سَر میخواهد»
یکی از زیباترین و در عین حال رازآلودترین بخشهای روایت زمانی است که مولوی یارمحمد تصمیم میگیرد به کابل بازگردد. گفته میشود از شاه نیاز احمد درخواست «سِر» کرد و مرشدش پاسخ داد: «سِر، سَر میخواهد.» یعنی اگر طالب راز هستی، باید آماده باشی سر خود را نیز در این راه بدهی. روایت چشتیه میگوید یارمحمد پذیرفت و بعدها سرنوشت او به گونهای رقم خورد که این سخن در میان پیروانش معنایی پیشگویانه پیدا کرد.
تأسیس خانقاه در بالاحصار کابل
پس از بازگشت، مولوی یارمحمد در بالاحصار کابل بالاخانهای را به خانقاه تبدیل کرد و در آن مجالس ذکر، سماع و قوالی برگزار میشد. به این ترتیب، بر بنیاد روایت پیروان چشتیه، یکی از مهمترین حلقههای ورود و گسترش قوالی چشتی در کابل شکل گرفت. دانشنامهٔ آریانا نیز مینویسد که به باور شماری از پیروان طریقهٔ چشتیه در کابل، رسم قوالیخوانی توسط مولوی یارمحمد نیازی چشتی از هندوستان وارد کابل شد.
خانقاهی که بعدها با نام خانقاه خواجه غریبنواز در کوچهٔ علیرضاخان، حوالی چوک سپاهی گمنام شهر کهنهٔ کابل، شناخته شد، ادامهٔ همین سنت دانسته میشود. این خانقاه در سالهای بعد به یکی از مراکز مهم چشتیه در کابل تبدیل شد و هنرمندان شناختهشدهای چون استاد سرآهنگ، استاد رحیمبخش و خاتم نیز در محافل آن حضور یافتهاند.
شکایتها آغاز شد
اما روش تازهٔ مولوی یارمحمد، بهویژه استفاده از موسیقی و قوالی در خانقاه، برای همه قابل قبول نبود. بر اساس روایت متین مونس، شخصی به نام ملا محمد ایاز نزد امیر شیرعلیخان از او شکایت کرد. پیش از او نیز شکایتهایی صورت گرفته بود. مخالفان حتی ادعا کردند که مولوی یارمحمد هنگام ذکر، «لا اله الا الله» را میگوید اما «محمد رسولالله» را ادامه نمیدهد و از همین موضوع برای متهم کردن او استفاده کردند. صوفی محمد کبیر این رفتار را در چارچوب حال عرفانی مولوی توضیح داده و آن را «حیرت اثبات» نامیده است؛ یعنی حالتی که صوفی در جریان ذکر، چنان در معنای آن غرق میشود که سخنش نیمهتمام میماند. اما مخالفان چنین تفسیری را نمیپذیرفتند.
تلاش امیر شیرعلیخان برای نجات او
در یکی از جالبترین بخشهای روایت، امیر شیرعلیخان کسی معرفی میشود که ظاهراً میخواست مولوی یارمحمد را از مجازات نجات دهد. هنگامی که شکایتها بالا گرفت، امیر او را احضار کرد و پیشنهاد نمود خود را مجذوب یا دیوانه نشان دهد، زیرا شخص دیوانه از مسئولیت شرعی معاف دانسته میشد. مولوی این پیشنهاد را نپذیرفت.
پس از صدور فتوای رجم، امیر بار دیگر کوشید او را نجات دهد. در مجلس علما قطعهای یخ آوردند و از مولوی پرسیدند این چیست. او پاسخ داد: «آب». امیر فوراً رو به علما کرد و گفت: میبینید، یخ را آب میگوید؛ پس دیوانه است. اما مولوی یارمحمد ظاهراً راه نجاتی را که امیر برایش ساخته بود، خودش بست. او توضیح داد که یخ در اصل آب است؛ آب منجمد شدهای که با اندکی گرما دوباره به اصل خود برمیگردد. سپس، بنا بر روایت خانقاه، از امیر خواست مانع اجرای حکم نشود تا او نیز «به اصل خود بازگردد.»
سنگسار
بر بنیاد روایتهای چشتیه، حکم رجم مولوی یارمحمد سرانجام اجرا شد؛ اما دربارهٔ محل اجرای آن اختلاف وجود دارد. صوفی محمد کبیر، بالاحصار کابل را محل سنگسار میدانست، در حالی که خاتم، آوازخوان شناختهشدهٔ افغانستان، سیاهسنگ کابل را محل این واقعه معرفی کرده است. به همین دلیل، محل دقیق اجرای حکم را نمیتوان با قطعیت تعیین کرد.
اصل روایت سنگسار نیز تنها در کتاب متین مونس نیامده است؛ دانشنامهٔ آریانا نیز نوشته است که به باور پیروان چشتیه، مولوی یارمحمد پس از رایج ساختن قوالی در کابل، از سوی حاکمان و علمای متعصب آن زمان به سنگسار محکوم شد.
آخرین وصیت؛ «چراغ خانقاه را خاموش نکن»
پیش از اجرای حکم، مولوی یارمحمد به سایین آقامحمد وصیت کرد که چراغ خانقاه را روشن نگه دارد و نگذارد این راه پس از او خاموش شود.
آقامحمد در ابتدا از مخالفان و حتی آزاردهندگان مولوی و مریدانش بود؛ اما گفته شده است که وقتی روزی گرفتار مشکلی شد، یارمحمد و مریدانش به کمک او رفتند. همین رفتار، نگاه آقامحمد را تغییر داد و او بعدها از افراد نزدیک به این حلقه شد.
در روایت آمده است که وقتی مولوی مسئولیت حفظ خانقاه را به او سپرد، آقامحمد نگران شد که خودش نیز به همین جرم گرفتار و سنگسار شود. یارمحمد به زبان عامیانه به او اطمینان داد:
«خانهخراب، مترس.»
این جمله نیز در حافظهٔ شفاهی خانقاه باقی مانده است.
چگونه مزارش به محوطهٔ وزارت معادن رسید؟
پس از مرگ مولوی یارمحمد، امیر شیرعلیخان، به دلیل ارادتی که به او داشت، قطعه زمینی در جوار شرقی ارگ شاهی برای دفن او وقف کرد و از سایین آقامحمد خواست پیکرش را در همانجا به خاک بسپارد تا محل زیارت مردم باشد.
سالها گذشت و با توسعهٔ کابل، این زمین در محدودهای قرار گرفت که بعدها به وزارت معادن و صنایع افغانستان تعلق یافت.
سایین آقامحمد نیز بعدها به آقامحمد فقیر مشهور شد و خودش نیز در همان محدوده، زیر «پنجهچنار» وزارت معادن دفن گردید.
مزار مولوی یارمحمد در گذر زمان آسیب دید و بخشهای آن از میان رفت؛ اما بنا بر نوشتهٔ متین مونس، حاجی محمد کبیر، چراغچی خانقاه غریبنواز، پس از تلاش فراوان توانست دستکم صفهٔ زیارت را ترمیم و محل مرقد را دوباره مشخص سازد.
خانقاهی که پیر دیگری نگرفت
داستان یارمحمد با مرگ او تمام نشد. بر اساس گفتهٔ صوفی محمد کبیر، خود مولوی وصیت کرده بود که پس از او در خانقاه غریبنواز سلسلهٔ پیر و مریدی ادامه نیابد و متولیان تنها وظیفهٔ «چراغچی» و نگهداری خانقاه را داشته باشند. همین خانقاه بعدها به یکی از مهمترین مراکز قوالی چشتیه در کابل تبدیل شد؛ جایی که شبهای ذکر و قوالی تا سحر ادامه مییافت و نسلهایی از صوفیان، خوانندگان و هنرمندان کابل در آن گرد میآمدند.
سرگذشت مولوی یارمحمد کابلی، چه تمام جزئیات آن را تاریخ مستند بدانیم و چه بخشی از آن را روایت خانقاهی و حافظهٔ شفاهی، یکی از شگفتانگیزترین قصههای کابل است: مردی که برای جلوگیری از موسیقی راهی هند شد، اما خود با قوالی و چشتیه به کابل بازگشت؛ خانقاه ساخت، متهم شد، راه نجاتی را که امیر برایش فراهم کرده بود نپذیرفت، سنگسار شد و در نهایت مزارش در قلب یکی از ادارات دولتی کابل باقی ماند.
منابع
1) متین مونس، خانقاههای امروز شهر کابل: ریاست نشرات اکادمی علوم، ص ۱۲۷
2) دانشنامهٔ آریانا
3) اماکن تاریخی شهر کابل. شاروالی کابل، ص ۵۷





Comments