داغِ خرسک محبوبم
- sroushmehrnosh
- Aug 19, 2025
- 3 min read
(روایتی از معصومیتی که در غروب خزان جا ماند)
نویسنده: سروش مهرنوش نیکزاد
خزان سال ۱۳۸۰ هجری خورشیدی است. من چهار و نیم سال بیشتر ندارم. نزدیک غروب است و همراه اعضای خانوادهام به دشت خواجهحلوان پلخمری برای تفریح آمدهایم. در دل کوچک من شوقی نهفته است: میخواهم عکسی داشته باشم، یادگاری از این سال، تا وقتی بزرگ شدم، مرا به یاد این روزهای روشن بیندازد.
دوربین در دست پدرم است. به سویش میدوم و با ذوق میگویم:«پدر! پدر! عکس مرا هم بگیر... با همین خرسک بازیچهام بگیر. سرتاپا بگیر، میخواهم خرسکم درست پیدا باشد.»
پدرم، با لبخندی که آمیخته با هزار امید و آرزوست، دوربین را بلند میکند. شاتر میزند و میگوید:
«چقدر خوب افتادی بچیم... زیاد خوب افتادی. این را چاپ میکنم، حتماً چاپ میکنم.»
تمام اعضای خانواده عکس میگیرند؛ عکسهای دستهجمعی، عکسهای پر از خنده و ذوق. آن روز همه با هم بودیم و گویی در جهان، غم معنایی نداشت. من از خوشی لبریز بودم. بادهای خزانی گونههایم را لمس میکردند؛ سرد بودند، اما دلنشین. صورتم از سرما گل انداخته بود و لرز بر تنم افتاده بود. خورشید کمکم پشت کوهها پنهان میشد و شفقی آتشین آسمان را دربر گرفته بود.
پس از گرفتن عکسهای بسیار، آمادهی رفتن شدیم. سوار سراچهی سرمهایرنگ خانوادگی شدیم؛ موتری که هر جمعه ما را به میله میبرد، بیشتر وقتها به سوی سالنگ شمالی. آن شب هم، مانند همیشه، شاد و خسته به خانه برگشتیم. موتر داخل گاراژ شد، شام خوردیم و من زودتر از همیشه خوابیدم؛ خستگی سراسر وجودم را فرا گرفته بود.
صبح روز بعد، وقتی از خواب برخاستم، دنبال خرسک محبوبم گشتم. دیشب او را کنارم نخوابانده بودم. نزد مادرم رفتم و پرسیدم: «مادر! مادر! خرسکم کجاست؟»
مادرم، در حالیکه جاروب در دست داشت، گفت: «اینجا نیست؛ اما پیدایش میکنم.»
او میدانست خرسک چه اندازه برایم عزیز است. کارش را کنار گذاشت و با من به جستوجو پرداخت. همه جا را زیر و رو کردیم، اما بیفایده بود. بغض گلویم را میفشرد. مادرم ناگهان با یادآوری گفت: «ها! یادم آمد. وقتی از موتر پیاده شدیم، او را بالای سر موتر گذاشتی.»
بغض دیگر تاب نیاورد و ترکید. گریستم. اشک همچون باران از چشمانم فرو میریخت: «آه... فراموش کردم! فراموش کردم!»
مادرم، غمگین و دلآشفته، دلداریام داد: «منتظر باش تا پدرت بیاید، شاید هنوز همانجا باشد.»
با اشک گفتم: «منتظر میمانم... خدا کند کسی نگرفته باشد.»
آن لحظه، برای کودکی چهارساله، بزرگترین غم دنیا بود. زمین و زمان برایم تنگ شده بود. همهی وجودم نگران خرسک بود؛ خرسکی که برایم نه فقط یک بازیچه، که همدم روزها و شبهایم بود.
***
خزان در کوچهها رخنه کرده بود. دود بخاریها از بامها بالا میرفت. من بیقرار کنار پنجره نشسته بودم و صدای هر موتر که از دور میآمد، قلبم را به تپش میانداخت. ناگهان گفتم: «آه، خدایا! این صدای موتر پدرم است.»
دویدم و دروازهی گاراژ را باز کردم. موتر داخل شد. پدر، وقتی چهرهی پژمان و چشمان اشکبارم را دید، دستانش را بر سرم کشید و گفت:«چی شده بچیم؟ چرا اینقدر دلشکستهای؟»
با بغضی که گلوی مرا میفشرد، جواب دادم:
«بالای سر موتر را ببین! خرسکم را دیشب آنجا جا گذاشته بودم.»
پدر با دقت نگاه کرد، اما اثری از خرسک نبود. دستی ناپیدا او را ربوده بود. بغض دوباره شکست. این بار گریهام تمامی نداشت.
آنجا بود که فهمیدم جهان همیشه مهربان نیست. گریه کردم. گریه کردم و زمین و زمان با من گریستند.
از آن روز به بعد، هیچ خرسکی نتوانست جای او را پر کند. آن غروب سرد خزان در دشت خواجه حلوان، نخستین درس تلخ زندگی را به من داد: از دست دادن.
و هنوز هم، در ژرفنای خاطراتم، داغِ خرسکی کوچک مثل زخمی کهنه بر دل مانده است.




Comments